تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( مهدی اخوان ثالث)
پیچک ( مهدی اخوان ثالث)
م امید

اخوان ثالث



نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

غزل3

 

 

 

ای تکیه گاه و پناه
 زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
 ای شط شیرین پرشوکت من
 ای با تو من گشته بسیار
درکوچه های بزرگ نجابت
 ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود
 در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
 در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
 در کوچه های مه آلود بس
گفت و گو ها
 بی هیچ از لذت خواب گفتن
 در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند
 گهگاه اگر از سخن باز می ماند
 افسون پاک منش پیش می راند
 ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
 ای رفته تا دوردستان
 آنجا بگو تا کدامین
ستاره ست
روشنترین همنشین شب غربت تو ؟
 ای همنشین قدیم شب غربت من
ای تکیه گاه و پناه
غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی ماندهاز نور
 در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
 در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
 که شب فروز تو
خورشید پاره ست ؟

 

 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد دوم), | بازديد : 621

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

غزل 1

 

 

 

باده ای هست و پناهی و شبی شسته و پاک
 جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک
 نم نمک زمزمه واری ، رهش اندوه و ملال
 می زنم در غزلی باده صفت آتشناک
بوی آن گمشده گل را از چه گلبن خواهم ؟
 که چو باد از همه سو می دوم و گمراهم
 همه سر چشمم و از دیدن او محرومم
 همه تن دستم و از دامن او کوتاهم
 باده کم کم دهدم شور و شراری که مپرس
 بزدم ، افتان خیزان ، به دیاری که مپرس
 گوید آهسته به گوشم
سخنانی که مگوی
 پیش چشم آوردم باغ و بهاری که مپرس
آتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاه
 جهد از دام دلم صد گله عفریته ی آه
بسته بین من و آن آرزوی گمشده ام
 پل لرزنده ای از حسرت و اندوه نگاه
 گرچه تنهایی من بسته در و پنجره ها
 پیش چشمم گذرد عالمی از خاطره ها
 مست نفرین منند از همه سو هر بد و نیک
غرق دشنام و خروشم سره ها ، ناسره ها
 گرچه دل بس گله ز او دارد و پیغام به او
 ندهد بار ، دهم باری دشنام به او
 من کشم آه ، که دشنام بر آن بزم که وی
 ندهد نقل به من، من ندهم جام به او
 روشنایی ده این تیره
شبان بادا یاد
 لاله برگ تر برگشته ، لبان ، بادا یاد
شوخ چشم آهوک من که خورد باده چو شیر
 پیر می خوارگی ، آن تازه جوان ، بادا یاد
 باده ای بود و پناهی ، که رسید از ره باد
 گفت با من : چه نشستی که سحر بال گشاد
 من و این ناله ی زار من و این باد سحر
آه اگر  ناله ی زارم نرساند به تو باد
 

 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سر کوه بلند

 

 

 

 

سر کوه بلند آمد سحر باد
 ز توفانی که می آمد خبرداد
درخت سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد
سر کوه بلند ابر است
و باران
 زمین غرق گل و سبزه ی بهاران
 گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت است
برای آن که دور افتد ز یاران
سر کوه بلند آهوی خسته
 شکسته دست و پا ، غمگین نشسته
 شکست دست و پا درد است ، اما
 نه چون درد دلش کز غم شکسته
سر کوه بلند افتان و خیزان
 چکان خونش از دهان زخم و ریزان
 نمی گوید پلنگ پیر مغرور
 که پیروز آید از ره ، یا گریزان
سر کوه بلند آمد عقابی
 نه هیچش ناله ای ، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد
 غروبی بود و غمگین آفتابی
 سر کوه بلند از ابر و مهتاب
 گیاه و گل گهی
بیدار و گه خواب
 اگر خوابند اگر بیدار ، گویند
 که هستی سایه ی ابر است ، دریاب
سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
 در آن لحظه که بوسیدم لبش را
 نسیم و لاله رقصیدند با هم
 
 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : سر کوه بلند(یک قطعه), | بازديد : 509

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خفتگان

 

 

 

 

خفتگان نقش قالی ، دوش با من خلوتی کردند
 رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور
 و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور
 با من و دردی
کهن ، تجدید عهد صحبتی کردند
من به رنگ رفته شان ، وز تار و پود مرده شان بیمار
 و نقوش در هم و افسرده شان ، غمبار
 خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم
دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند
 من نمی گفتم کجا یند آن همه بافنده ی رنجور
روز را با چند پاس از شب به
خلط سینه ای
 در مزبل افتاده بنام سکه ای مزدور
 یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گله ی خوش چرا
 در دشت و در دامن
 یا کجا گلها و ریحانهای رنگ افکن
 من نمی رفتم به راه دور
 به همین نزدیکها اندیشه می کردم
 همین شش سال و اندی پیش
 که پدرم
آزاد از تشویش بر این خفتگان می هشت
 گام خویش
یاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خاک و خاموشی
 پرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی
 لاجرم زی شهر بند رازهای تیره ی هستی
شطی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردم
 دیدم ایشان نیز
 سوی ن گفتی نگاه عبرتی کردند
 گفتم : ای گلها و ریحانهای رویات برمزار او
 ای بی آزرمان زیبا رو
 ای دهانهای مکنده ی هستی بی اعتبار او
 رنگ و نیرنگ شما آیا کدامین رنگسازی را بکار آید
 بیندش چشم و پسندد دل
 چون به سیر مرغزاری ، بوده روزی گورزار ،
آید ؟
 خواندم این پیغام و خندیدم
 و ، به دل ، ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردم
خفتگان نقش قالی همنوا با من
می شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند
 
 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : خفتگان( یک قطعه), | بازديد : 437

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خزانی

 

 

 

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
 خالی فتاده لانه ی آن لک لک
 او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر
عریانش
 سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
 رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
 رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
 و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم
، چه وحشتناک
 اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
 این کوره راه ساکت بی رهرو
 آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
 آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
 پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
 چون من تو نیز تنها ماندستی
 ای فصل فصلهای نگارینم
 سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم
 

 

مهدی اخوان ثالث

 

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد اول), | بازديد : 667

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

جراحت

 

 

 

دیگر اکنون دیری و دوری ست
 کاین پریشان مرد
 این پریشان پریشانگرد
 در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است
 سخت بیزار از دل و دست و
زبان بودن
جمله تن ، چون در دریا ، چشم
 پای تا سر ، چون صدف ، گوش است
 لیک در ژرفای خاموشی
ناگهان بی ختیار از خویش می پرسد
کآن چه حالی بود ؟
 آنچه می دیدیم و می دیدند
 بود خوابی ، یا خیالی بود ؟
خامش ، ای آواز خوان ! خامش
در کدامین پرده می گویی ؟
 وز کدامین شور یا بیداد ؟
 با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی
 این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟
چرکمرده صخره ای در سینه دارد او
 که نشوید همت هیچ ابر و بارانش
پهنه ور دریای او خشکید
 کی کند سیراب جود جویبارانش ؟
 با بهشتی مرده در
دل ،کو سر سیر بهارانش ؟
خنده ؟ اما خنده اش خمیازه را ماند
 عقده اش پیر است و پارینه
 لیک دردش درد زخم تازه را ماند
 گرچه دیگر دوری و دیری ست
 که زبانش را ز دندانهاش
 عاج گون ستوار زنجیری ست
 لیکن از اقصای تاریک سکوتش ، تلخ
 بی که خواهد ،
یا که بتواند نخواهد ، گاه
ناگهان از خویشتن پرسد
راستی را آن چه حالی بود ؟
دوش یا دی ، پار یا پیرار
چه شبی ، روزی ، چه سالی بود ؟
 راست بود آن رستم دستان
 یا که سایه ی دوک زالی بود ؟
 

 

مهدی اخوان ثالث

 

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد اول), | بازديد : 615

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

با همین دل و چشمهایم ، همیشه

 

 

 

 

با همین چشم ، همین دل
 دلم دید و چشمم می گوید
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،هیچ چیز نیست
 زیرا همه چیز زیباست ،زیباست ،زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
 و با همین دل ، همین چشم
چشمم دید ، دلم می گوید
 آن قد که زشتی گوناگون است ،هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است ، زشت است ، زشت است
 و هیچ چیز همه چیز نیست
 زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
 وهیچ ، هیچ ،
هیچ ، اما
با همین چشم ها و دلم
 همیشه من یک آرزو دارم
 که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است
از همه کوچکتر
و با همین دل و چشمم
 همیشه من یک آرزو دارم
 که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
 از همه بزرگتر
 شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید
همه کوچک
 و من همیشه یک آرزو دارم
 با همین دل
 و چشمهایم
 همیشه
 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد اول), | بازديد : 607

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

رباعی

 

 

 

گر زری و گر سیم زراندودی ، باش
 گر بحری و گر نهری و گر رودی باش
 در این قفس شوم ، چه طاووس چه بوم
چون ره ابدی ست ،هر کجا بودی ، باش
 

 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد اول), | بازديد : 443

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دریغ

 

 

بی شکوه و غریب و رهگذرند
 یادهای دگر ، چو برق و چو باد
 یاد تو پرشکوه و جاوید است
 و آشنای قدیم دل ، اما
 ای دریغ ! ای دریغ ! ای فریاد
با دل من چه می تواند کرد
 یادت ؟ ای باد من ز دل برده
 من گرفتم لطیف ، چون شبنم
هم درخشان و پاک ، چون باران
 چه کنند این دو ، ای بهشت جوان
 با یکی برگ پیر و پژمرده ؟

 

 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد اول), | بازديد : 447

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بی دل

 

 

آری ، تو آنکه دل طلبد آنی
 اما
 افسوس
دیری ست کان کبوتر خون آلود
جویای برج گمشده ی جادو
 پرواز کرده ست

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد اول), | بازديد : 541

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

برف

 

 

 

پاسی از شب رفته بود و برف می بارید
 چون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
 بس پریشان حکمها می راند مجنون وار
 بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته
برف می بارید و ما خاموش
 فار غ از تشویش
 نرم نرمک راه می رفتیم
 کوچه باغ ساکتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود
 زاد سروی را به پیشانی
 با فروغی غالبا افسرده و کم رنگ
گمشده در
ظلمت این برف کجبار زمستانی
 برف می بارید و ما آرام
 گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
 چه شکایتهای غمگینی که می کردیم
 با حکایتهای شیرینی که می گفتیم
 هیچ کس از ما نمی دانست
کز کدامین لحظه ی شب کرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست کاین راه خم اندر خم
 به کجامان میکشاند باز
 برف می بارید و پیش از ما
 دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این کج بار خامشبار ،از این راه
 رفته بودندو نشان پایهایشان بود
2
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما
 گاه شنگ و شاد و بی پروا
 گاه گویی
بیمناک از آبکند وحشتی پنهان
 جای پا جویان
زیر این غمبار ، درهمبار
سر به زیر افکنده و خاموش
 راه می رفتند
 وز قدمهایی که پیش از این
 رفته بود این راه را ،افسانه می گفتند
 من بسان بره گرگی شیر مست ، آزاده و آزاد
می سپردم راه و در هر گام
گرم
می خواندم سرودی تر
 می فرستادم درودی شاد
 این نثار شاهوار آسمانی را
که به هر سو بود و بر هر سر
 راه بود و راه
 این هر جایی افتاده این همزاد پای آدم خاکی
 برف بود و برف این آشوفته پیغام این پیغام سرد پیری و پاکی
و سکوت ساکت آرام
 که غم آور
بود و بی فرجام
 راه می رفتم و من با خویشتن گه گاه می گفتم
 کو ببینم ، لولی ای لولی
 این تویی آیا بدین شنگی و شنگولی
 سالک این راه پر هول و دراز آهنگ ؟
 و من بودم
که بدین سان خستگی نشناس
 چشم و دل هشیار
 گوش خوابانده به دیوار سکوت ، از بهر
نرمک سیلی صوتی
 می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم
3
اینک از زیر چراغی می گذشتیم ، آبگون نورش
مرده دل نزدیکش و دورش
 و در این هنگام من دیدم
 بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف
 همنشین و غمگسارش برف
 مانده دور از کاروان کوچ
 لکلک اندوهگین با
خویش می زد حرف
 بیکران وحشت انگیزی ست
 وین سکوت پیر ساکت نیز
 هیچ پیغامی نمی آرد
 پشت ناپیدایی آن دورها شاید
 گرمی و نور و نوا باشد
 بال گرم آشنا باشد
 لیک من ، افسوس
مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم
 ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم
ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد
 همچو پروانه ی شکسته ی آسبادی کهنه و متروک
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم
آسمان تنگ است و بی روزن
 بر زمین هم برف پوشانده ست رد پای کاروانها را
 عرصه ی سردرگمی هامانده و بی در کجاییها
 باد چون
باران سوزن ، آب چون آهن
 بی نشانیها فرو برده نشانها را
 یاد باد ایام سرشار برومندی
و نشاط یکه پروازی
که چه بشکوه و چه شیرین بود
 کس نه جایی جسته پیش از من
 من نه راهی رفته بعد از کس
بی نیاز از خفت آیین و ره جستن
آن که من در می نوشتم ، راه
 و آن
که من می کردم ، آیین بود
 اینک اما ، آه
 ای شب سنگین دل نامرد
 لکلک اندوهگین با خلوت خود درد دل می کرد
 باز می رفتیم و می بارید
جای پا جویان
هر که پیش پای خود می دید
 من ولی دیگر
 شنگی و شنگولیم مرده
 چابکی هام از درنگی سرد آزرده
 شرمگین از رد پاهایی
 که بر آنها می نهادم پای
 گاه گه با خویش می گفتم
کی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز ؟
کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش
تا گذارد جای پای از خویش ؟
4
همچنان غمبار درهمبار می بارید
 من ولیکن باز
 شادمان بودم
دیگر اکنون از بزان و گوسپندان پرت
 خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم
 بر بسیط برف پوش خلوت و هموار
 تک و تنها با درفش خویش ، خوش خوش پیش می رفتم
 زیر پایم برفهای پاک و دوشیزه
قژفژی خوش داشت
 پام بذر نقش بکرش را
 هر قدم در برفها می کاشت
 شهر
بکری برگرفتن از گل گنجینه های راز
 هر قدم از خویش نقش تازه ای هشتن
 چه خدایانه غروری در دلم می کشت و می انباشت
5
خوب یادم نیست
 تا کجاها رفته بودم ، خوب یادم نیست
 این ، که فریادی شنیدم ، یا هوس کردم
 که کنم رو باز پس ، رو باز پس کردم
پیش چشمم
خفته اینک راه پیموده
 پهندشت برف پوشی راه من بود
 گامهای من بر آن نقش من افزوده
 چند گامی بازگشتم ، برف می بارید
 باز می گشتم
 برف می بارید
جای پاها تازه بود اما
 برف می بارید
 باز می گشتم
 برف می بارید
 جای پاها دیده می شد
، لیک
 برف می بارید
 باز می گشتم
 برف می بارید
 جای پاها باز هم گویی
 دیده می شد لیک
 برف می بارید
 باز می گشتم
 برف می بارید
 برف می بارید ، می بارید ، می بارید
 جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست

 

 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : برف (یک قطعه ), | بازديد : 364

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آخر شاهنامه

 

 

 

این شکسته چنگ بی قانون
 رام چنگ چنگی شوریه رنگ پیر
 گاه گویی خواب می بیند
 خویش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز
شاد و شاهد زرتشت
 یا پریزادی چمان سرمست
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند
روشنیهای دروغینی
 کاروان شعله های مرده در مرداب
 بر جبین قدسی محراب می بیند
 یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را
 می سراید شاد
 قصه ی غمگین غربت را
هان ، کجاست
 پایتخت این کج آیین قرن دیوانه ؟
 با شبان روشنش چون روز
 روزهای تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
 با قلاع سهمگین سخت و ستوارش
 با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش ،سرد و بیگانه
 هان ، کجاست ؟
 پایتخت این دژآیین قرن پر آشوب
 قرن شکلک چهر
بر گذشته از مدارماه
لیک بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
 قرن وحشتناک تر پیغام
 کاندران با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی
 چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند
 هر چه هستی ، هر چه پستی ، هر چه بالایی
 سخت می کوبند
 پاک می روبند
 هان ، کجاست ؟
 پایتخت این بی آزرم و بی آیین قرن
 کاندران بی گونه ای مهلت
 هر شکوفه ی تازه رو بازیچه ی باد است
 همچنان که حرمت پیران میوه ی خویش بخشیده
 عرصه ی انکار و وهن و غدر و بیداد است
پایتخت اینچنین قرنی
بر کدامین بی نشان قله ست
 در کدامین سو ؟
 دیده بانان را بگو تا خواب نفریبد
 بر چکاد پاسگاه خویش ،دل بیدار و سر هشیار
 هیچشان جادویی اختر
 هیچشان افسون شهر نقره ی مهتاب نفریبد
بر به کشنیهای خشم بادبان از خون
ماه ، برای فتح سوی پایتخت قرن می آییم
تا که هیچستان نه توی
فراخ این غبار آلود بی غم را
 با چکاچاک مهیب تیغهامان ، تیز
غرش زهره دران کوسهامان ، سهم
پرش خارا شکاف تیرهامان ،تند
نیک بگشاییم
 شیشه های عمر دیوان را
 ز طلسم قلعه ی پنهان ، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
 خلد برباییم
بر زمین کوبیم
ور زمین
گهواره ی فرسوده ی آفاق
دست نرم سبزه هایش را به پیش آرد
 تا که سنگ از ما نهان دارد
 چهره اش را ژرف بخشاییم
 ما
 فاتحان قلعه های فخ تاریخیم
 شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
 ما
 یادگار عصمت غمگین اعصاریم
 ما
 راویان قصه های شاد و
شیرینیم
قصه های آسمان پاک
نور جاری ، آب
 سرد تاری ،خاک
 قصه های خوشترین پیغام
 از زلال جویبار روشن ایام
 قصه های بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
 ما
 کاروان ساغر و چنگیم
لولیان چنگمان
افسانه گوی زندگیمان ، زندگیمان شعر و افسانه
 ساقیان مست مستانه
هان ، کجاست
پایتخت قرن ؟
 ما برای فتح می آییم
 تا که هیچستانش بگشاییم
 این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش
 نغمه پرداز حریم خلوت پندار
 جاودان پوشیده از اسرار
 چه حکایتها که
دارد روز و شب با خویش
ای پریشانگوی مسکین ! پرده دیگر کن
پوردستان جان ز چاه نابرادر نخواهد برد
 مرد ، مرد ، او مرد
 داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گویی ناله اش از قعر چاهی ژرف می آید
نالد و موید
 موید و گوید
 آه ، دیگر ما
 فاتحان گوژپشت
و پیر را مانیم
 بر به کشتیهای موج بادبان را از کف
 دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
تیغهامان زنگخورده و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
 تیرهامان بال بشکسته
ما
 فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید
از سینه
 راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
 یا ز میری دودمانش منقرض گشته
 گاه گه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
 همچو خواب همگنان غاز
 چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
 صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
 وای ، وای ، افسوس
 

 

 مهدی اخوان ثالث

 

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه(یک قطعه ), | بازديد : 363

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

وداع

 

 

 

سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد
 با شب خلوت به خانه می روم
 گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند
 خلوت شب آنها را
دنبال می کند
و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید
من او را به جای همه بر می گزینم
و او می داند که من راست می گویم
او همه را به جای من بر می گزیند
 و من می دانم که همه دروغ می گویند
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزیننده ی دروغها
 صدای گامهای
سکوت را می شنوم
 خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند
 سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
 سکوت سرزنشم داد
 و سکوت ساکت ماند سرانجام
 چشمانم را اشک پر کرده است

 

 

 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد اول), | بازديد : 579

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بازگشن زاغان

 

 

در آستان غروب
 بر آبگون به خاکستری گراینده
 هزار زورق سیر و سیاه می گذرد
 نه آفتاب ، نه ماه
بر آبدان سپید
هزار
زورق آواز خوان سیر و سیاه
یکی ببین که چه سان رنگها بدل کردند
 سپهر تیره ضمیر و ستاره ی روشن
 جزیره های بلورین به قیر گون دریا
 به یک نظاره شدند
 چو رقعه های سیه بر سپید پیراهن
هزار همره گشت و گذار یکروزه
 هزار مخلب و منقار دست شسته ز کار
 هزارهمسفر و همصدای تنگ جبین
 هزار ژاغر پر گند و لاشه و مردار
بر آبگون به خاکستری گراینده
 در آن زمان که به روز
 گذشته نام گذاریم ، و بر شب آینده
در آن زمان که نه مهر است بر سپهر ، نه ماه
در آن زمان ،دیدم
بر آسمان سپید
 ستارگان سیاه
ستارگان
سیاه پرنده و پر گوی
 در آسمان سپید تپنده و کوتاه

 

 

مهدی اخوان ثالث

 

برچسب ها : ,

موضوع : بازگشن زاغان(یک قطعه ), | بازديد : 400

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گل

 

 

همان رنگ و همان روی
 همان برگ و همان بار
 همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز
 همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله ، ژاله به
مثل اشک نگون سار
 همان جلوه و رخسار
 نه پژمرده شود هیچ
 نه افسرده ، که افسردگی روی
 خورد آب ز پژمردگی دل
 ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست
هم از دور ببینش
 به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
 ولی قصه ز امید هبایی که در او بسته دلت 

 هیچ مگویشمبویش
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
 مبر دست به سویش
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند ، نماند
 

 

مهدی اخوان ثالث

 

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد اول), | بازديد : 442