تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( مهدی اخوان ثالث)
پیچک ( مهدی اخوان ثالث)
م امید

اخوان ثالث



نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گله

 

شب خامش است و خفته در انبان تنگ روی
 شهر پلید کودن دون ، شهر روسپی
ناشسته دست و رو
برف غبار بر همه نقش و نگار او
 بر یاد و یادگارش ، آن اسب
، آن سوار
 بر بام و بر درختش ، و آن راه و رهسپار
 شب خاموش است و مردم شهر غبار پوش
 پیموده راه تا قلل دور دست خواب
 در آرزوی سایه ی تری و قطره ای
 رؤیای دیر باورشان را
 آکنده است همت ابری ، چنانکه شهر
 چون کشتی شده ست ، شناور به روی آب
شب
خامش است و اینک ، خاموشتر ز شب
ابری ملول می گذرد از فراز شهر
دور آنچنانکه گویی در گوشش اختران
 گویند راز شهر
 نزدیک آنچنانک
گلدسته ها رطوبت او را
 احساس می کنند
 ای جاودانگی
 ای دشتهای خلوت وخاموش
 باران من نثار شما باد

 

مهدی اخوان ثالث

 

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد دوم), | بازديد : 734

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گفت و گو

 

 

 

... باری ، حکایتی ست
حتی شنیده ام
 بارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل
 هر جا که مرز بوده و خط ،پاک شسته است
 چندان که شهربند
قرقها شکسته است
 و همچنین شنیده ام آنجا
باران بال و پر
 می بارد از هوا
 دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست
 کوته شده ست فاصله ی دست و آرزو
 حتی نجیب بودن و ماندن ، محال نیست
 بیدار راستین شده خواب فسانه ها
 مرغ سعادتی که در افسانه می پرید
هر سو زند صلا
 کای هر کئی ! بیا
 زنبیل خویش پر کن ، از آنچت آرزوست
و همچنین شنیده ام آنجا
چی ؟
لبخند می زنی ؟
من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
 باور نمی کنم که تو باور نمی کنی
آری ، حکایتی ست
 شهری چنین که گفتی ، الحق که آیتی ست
 اما
 من خواب دیده ام
 تو خواب دیده ای
او خواب دیده است
ما خواب دی...ـ
بس است

 

 مهدی اخوان ثالث

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد دوم), | بازديد : 485

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

چه آرزوها

 

 

 

 

درآمد
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
 چها که می بینم و باور ندارم
 چها ،چها ، چها ، که می بینم و باور ندارم
مویه
حذر نجویم از هر چه مرا برسر آید
 گو در آید ، در آید
 که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم
برگشت به فرود
 اگرچه باور ندارم که یاور ندارم
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
مخالف
سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز
 نه خوابم که سیر
ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم
 خبر نداریم
 خوشا کزین بستر دیگر ، سر بر نداریم
برگشت
در این غم ، چون شمع ماتم
 عجب که از گریه آبم نبرده باز
 چها چها چها که می بینم و باور ندارم
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
 
 مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد دوم), | بازديد : 640

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پیغام

 

 

 

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
 هر چه برگم بود و بارم بود
 هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
 هر چه یاد و یادگارم بود
 ریخته ست
 چون درختی در زمستانم
 بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
 در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟
دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش
 با امید روزهای سبز آینده
 خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
 ریخته دیری ست
 هر چه بودم یاد و بودم برگ
 یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
 برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن
ای بهار همچجنان تا جاودان در راه
 همچنان ا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر
 هرگز و هرگز
 بربیابان غریب من
 منگر و منگر
 سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ،خوشتر
 بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
 همچنان بگذار
تا
درود دردناک اندهان ماند سرود من
 

 

 

مهدی اخوان ثالث

 

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد دوم), | بازديد : 602

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

میراث

 

 

 

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
 مانده میراث از نیاکانم مرا ، این روزگار آلود
 جز
پدرم آیا کسی را می شناسم من
 کز نیاکانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی خونشان
 کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ
خنده دارد از نایکانی سخن گفتن ، که من گفتم
جز پدرم آری
 من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم
 کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی
 روز و شب می گشت ، یا می خفت
 این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ
 تا مذهب دفترش را گاه گه می خواست
 با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش کلک
شیرین سلک می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چاکران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا
آنچنان ، بنویس
لیک هیچت غم مباد از این
 ای عموی مهربان ، تاریخ
 پوستینی کهنه دارم من که می گوید
 از نیاکانم برایم داستان ، تاریخ
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
 نیز خون هیچ خان و پادشاهای نیست
 وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودن ها گناهی نیست
پوستینی کهنه دارم من
 سالخوردی جاودان مانند
 مرده ریگی دساتانگوی از نیاکانم ،که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
 سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
 داشت کم کم شب کلاه و جبه ی من نو ترک می شد
 کشتگاهم برگ و بر می داد
 ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
 من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین
کهنه ی دیرینه ام با من
 اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
 هم بدان سان کز ازل بودم
 باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
 باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
 و آن بآیین حجره زارانی
 کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
 هر یکی خوابیده او را در یکی
خانه
 روز رحل پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
 من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
 خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد
 با هزاران آستین
چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
 این مباد ! آن باد
 ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
 پوستینی کهنه دارم ن
 یادگار از روزگارانی غبار آلود
 مانده میراث از نیاکانم مرا ، این روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
 بعد من این سلخورد جاودان
مانند
 با بر و دوش تو دارد کار
 لیک هیچت غم مباد از این
 کو ،کدامین جبه ی زربفت رنگین میشناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پاکتر باشد ؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
 که من نه در سودا ضرر باشد ؟
ای دختر جان
همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان می دار
 

 


مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : میراث (یک قطعه ), | بازديد : 584

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرداب

 

 

این نه آب است کآ”ش را کند خاموش
 با تو گویم ، لولی لول گریبان چاک
 آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را
 زلال تلخ شور انگیز
تاکزاد پاک
آتشناک
 در سکوتش غرق
 چون زنی عیران میان بستر تسلیم ، اما مرده یا در خواب
 بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها کرده ست
پهنه ور مرداب
بی تپش و آرام
 مرده یا در خواب مردابی ست
 و آنچه در وی هیچ نتوان دید
 قله ی پستان موجی ، ناف گردابی ست
من نشسته م بر سریر ساحل این رود بی رفتار
 وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام
 زی خدای و جمله پیغام آورانش ، هر که وز هر جای
 بسته گوناگون پل پیغام
 هر نفس لختی ز عمر من ، بسان قطره ای زرین
 می چکد در کام این مرداب عمر اوبار
 چینه دان شوم و سیری
ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد
بازمانده ، جاودان ،منقار وی چون غار
 من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم
همچو ماهی سویش اندازم
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار ؟
 باز گوید : طعمه ای دیگر
 اینت وحشتناک تر منقار
 همچو آن صیاد ناکامی که هر شب خسته
و غمگین
 تورش اندر دست
 هیچش اندر تور
 می سپارد راه خود را ، دور
 تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
 باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز
 تورش اندر دست و در آن هیچ
 تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا
 و آزماید بخت بی بنیاد
 همچو این صیاد
 نیز من هر شب
 ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را
 باز گویم : ساغری دیگر
 تا دهد آن : دیگری دیگر
 ز آن زلال تلخ شورانگیز
پاکزاد تاک آتشخیز
 هر بهنگام و بناهنگام
 لولی لول گریبان چاک
آبیاری می کند اندو زار خاطر خود را
 ماهی لغزان و زرین
پولک یک لحظه را شاید
 چشم ماهیخوار را غافل کند ، وز کام این مرداب برباید

 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد دوم), | بازديد : 531

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرثیه

 

 

خشمگین و مست و دیوانه ست
 خاک را چون خیمه ای تاریک و لرزان بر می افرازد
 باز ویران می کند زود آنچه می سازد
 همچو جادویی توانا ، هر
چه خواهد می تواند باد
 پیل ناپیدای وحشی باز آزاد است
 مست و دیوانه
 بر زمین و بر زمان تازد
 کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد
 چه تناورهای باراو مند
 و چه بی برگان عاطل را
 که تکانی داد و از بن کند
 خانه ازبهر کدامین عید فرخ می تکاند باد ؟
لیکن آنجا ، وای
 با که باید گفت ؟
 بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور
 وز مسیر جویباران دور
 آِیانی بود ،مسکین در حصار عزلتش محصور
 آشیان بود آن ، که در هم ریخت ، ویران کرد ، با خود برد
آیا هیچ داند باد ؟
 

 

مهدی اخوان ثالث

 

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد دوم), | بازديد : 753

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کاوه یا اسکندر ؟

 

 

 

موجها خوابیده اند ،
آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
 آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد
شهر بی تپش
 وای جغدی هم نمی آید به گوش
 دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
 آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
 در سکوت جاودان مدفون شده ست
 هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
 آبها از آسیا افتاد هاست
 دارها برچیده خونها شسته اند
 جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
 پشکبنهای پلیدی رسته اند
 مشتهای آسمانکوب قوی
 وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
 یا نهان سیلی زنان یا آشکار
 کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
 و آنچه
بود ، آش دهن سوزی نبود
 این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
 باز ما ماندیم و شهر بی تپش
 و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
 مادرم ایستاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
 گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
 آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
 گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
مکن سری بالا زنم ، چون ماکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از
افسوس سر
 هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
 گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
 چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
 می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
 من به اشکش خیره از این سوی و باز
 دزد مسکین برده
سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
 باز ما ماندیم و خوان این و آن
 میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
 آبها از آسیا افتاده ، لیک
 باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش
طلا بود و شرف
 شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
 رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
 خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
 آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
 هر که آمد بار خود را بست و رفت
 ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
 زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
 صبر کن تا دیگری پیدا شود
 کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
 

 

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد دوم), | بازديد : 510

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

قولی در ابوعطا

 

 

کرشمه ی درآمد
دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده ام من
 زمام حسرت به دست دریغا سپرده ام من
 همه بودها دگرگون شد
 سواحل
آشنایی
 در ابرهای بی سخاوت پنهان گشت
 جزیره های طلایی
 در آب تیره مدفون شد
 برگشت
 افق تا افق آب است
 کران تا کران دریا
حجاز 1
 ببر ای گهواره ی سرد ! ای موج
 مرا به هر کجا که خواهی
 دگر چه بیم و دگر چه پروا چه بیم و پروا ؟
 که برگهای شمیم هستیم را ، با نسیم صحرا سپرده ام من
 دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده ام من
برگشت
کران تا کران آب است
 افق تا افق دریا
حجاز2
چه پروا ، ای دریا
 خروش چندان که خواهی برآور از دل
نخواهد گشودن ز خواب چشم این کودک
 چه بیم ای گهواره جنبان دریا گم کرده ساحل ؟
که دیری ست دیری ، تا کلید گنجینه های قصر خوابم را
 به جادوی لالا سپرده ام من
 دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده ام من
گبری
 گنه ناکرده بادافره کشیدن
 خدا داند که این درد کمی نیست
 بمیر ای خشک لب !
در تشنه کامی
 که این ابر سترون را نمی نیست
خوشا بی دردی و شوریده رنگی
که گویا خوشتر از آن عالمی نیست
برگشت
افق تا افق آب است
 کران تا کران دریا
 نه ماهیم من ، از شنا چه حاصل ؟
 که نیست ساحل ساحل که نیست ساحل
 دگر بازوانم خسته ست
 مرا چه بیم و ترا چه پروا ای دل
 که دانی که دانی
 دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده ام من
 زمام حسرت به دست دریغا سپرده ام من
 

 

 مهدی اخوان ثالث

 

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد دوم), | بازديد : 607

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 قصیده

 

 

 

همچو دیوی سهمگین در خواب
 پیکرش نیمی به سایه ، نیم در مهتاب
 درکنار برکه ی آرام
 اوفتاده صخره ای پوشیده از گلسنگ
کز تنش لختی
به ساحل خفته و لختی دگر در آب
سوی دیگر بیشه ی انبوه
 همچو روح عرصه ی شطرنج
در همان لحظه ی شکست سخت ، چون پیروزی دشوار
 لحظه ی ژرف نجیب دلکش بغرنج
 سوی دیگر آسمان باز
 واندر آن مرغان آرام سکوتی پاک ، در پرواز
گاه عاشق وار غوک نوجوان در دوردست برکه
خوش می خواند
 با صدایی چون بلور آبی روشن
 غوکخای دیگر از این سوی و آن سو در جوابش گرم می خواندند
با صداهایی چو آوار پلی ز آهن
خرد می گشت آن بلوری شمش
 زیر آن آوار
 باز خامش بود
 پهنه ی سیمابگون برکه ی هموار
عصر بود و آفتاب زرد کج تابی
 برکه بود و بیشه بود و آسمان باز
 برکه چون عهدی که با انکار
 در نهان چشمی آبی خفته باشد ، بود
 بیشه چون نقشی
 کاندران نقاش مرگ مادرش را گفته باشد ، بود
 آسمان خموش
همچو پیغامی که کس نشنفته باشد ، بود
 2
من چو پیغامی به بال مرغک پیغامبر بسته
 در نجیب پر شکوه آسمان پرواز می کردم
تکیه داده بر ستبر صخره ی ساحل
 با بلورین دشت صیقل خورده ی آرام
 راز می کردم
می فشاندم گاه بی قصدی
 در صفای برکه مشتی ریگ خاک آلود
 و زلال ساده ی آیینه وارش را
 با کدورت یار می کردم
و بدین اندیشه
لختی می سپردم دل
که زلالی چیست پس ، گر نیست تنهایی ؟
باز با مشتی دگر تنهاییش را همچنان بیمار می کردم
 بیشه کم کم در کنار برکه می خوابید
 و آفتاب زرد و نارنجی
 جون ترنجی پیر و پژمرده
 از خال شاخ و برگ ابر می تابید
 عصر تنگی بود
 و مرا با خویشتن
گویی
 خوش خوشک آهنگ جنگی بود
 من نمی دانم کدامین دیو
 به نهانگاه کدامین بیشه ی افسون
 در کنار برکه ی جادو ، پرم در آتش افکنده ست
 لیک می دانم دلم چون پیر مرغی کور و سرگردان
 از ملال و و حشت و اندوه آکنده ست
3
خوابگرد قصه های شوم وحشتناک را
مانم
 قصه هایی با هزاران کوچه باغ حسرت و هیهات
 پیچ و خمهاشان بسی آفات را آیات
 سوی بس پس کوچه ها رانده
 کاروان روز و شب کوچیده ، من مانده
 با غرور تشنه ی مجروح
با تواضعهای نادلخواه
 نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم
 روزها را همچو مشتی برگ
زرد پیر و پیراری
می سپارم زیر پای لحظه های پست
لحظه های مست ، یا هشیار
 از دریغ و از دروغ انبوه
وز تهی سرشار
 و شبان را همچو چنگی سکه های از رواج افتاده و تیره
می کنم پرتاب
 پشت کوه مستی و اشک و فراموشی
 جاودان مستور در گلسنگهای نفرت و نفرین
غرقه در سردی و خاموشی
 خوابگد قصه های بی سرانجام
قصه هایی با فضای تیره و غمگین
 و هوای گند و گرد آلود
کوچه ها بن بست
راهها مسدود
 4
در شب قطبی
 این سحر گم کرده ی بی کوکب قطبی
 در شب جاوید
 زی شبستان غریب من
 نقبی از زندان
به کشتنگاه
 برگ زردی هم نیارد باد ولگردی
 از خزان جاودان بیشه ی خورشید

 

 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

قاصدک

 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست
مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصدک تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که
فریبی تو. ، فریب
 قاصدک  هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

 

 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : قاصدک( یک قطعه), | بازديد : 511

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

طلوع

 

 

پنچره باز است
و آسمان پیداست
 گل به گل ابر سترون در زلال آبی روشن
رفته تا بام برین ، چون آبگینه پلکان ، پیداست
من نگاهم مثل نو پرواز
گنجشک سحرخیزی
پله پله رفته بی روا به اوجی دور و زین پرواز
 لذتم چون لذت مرد کبوترباز
 پنجره باز است
 و آسمان در چارچوب دیدگه پیدا
 مثل دریا ژرف
 آبهایش ناز و خواب مخمل آبی
 رفته تا ژرفاش
پاره های ابر همچون پلکان برف
 من نگاهم ماهی
خونگرم و بی آرام این دریا
 آنک آنک مرد همسایه
سینه اش سندان پتک دم به دم خمیازه و چشمانش خواب آلود
 آمده چون بامداد دگر بر بام
می نوردد بام را با گامهای نرم و بی آوا
ایستد لختی کنار دودکش آرام
او در آن کوشد که گوشش تیز باشد ، چشمها بیدار
تا نیاید گریه
غافلگیر و چالاک از پس دیوار
پنجره باز است
 آسمان پیداست ، بام رو به رو پیداست
 اینک اینک مرد خواب از سر پریده ی چشم و دل هشیار
 می گشاید خوابگاه کفتران را در
 و آن پریزادان رنگارنگ و دست آموز
 بر بی آذین بام پهناور
 قور قو بقو رقو خوانان
با
غرور و شادهواری دامن افشانان
 می زنند اندر نشاط بامدادی پر
 لیک زهر خواب وشین خسته شان کرده ست
 برده شان از یاد ،پرواز بلند دوردستان را
 کاهل و در کاهلی دل بسته شان کرده ست
 مرد اینک می پراندشان
 می فرستد شان به سوی آسمان پر شکوه پاک
 کاهلی
گر خواند ایشان را به سوی خاک
با درفش تیره پر هول چوبی لخت دستار سیه بر سر
 می رماندشان و راندشان
تا دل از مهر زمین پست برگیرند
و آسمان . این گنبد بلور سقفش دور
 زی چمنزاران سبز خویش خواندشان
 پنجره باز است
و آسمان پیداست
چون یکی برج بلند جادویی
، دیوارش از اطلس
 موجدار و روشن و آبی
 پاره های ابر ، همچون غرفه های برج
 و آن کبوترهای پران در فضای برج
 مثل چشمک زن چراغی چند ،مهتابی
 بر فراز کاهگل اندوده بام پهن
 در کنار آغل خالی
 تکیه داده مرد بر دیوار
 ناشتا افروخته سیگار
غرفه در شیرین ترین لذات ، از دیدار این پرواز
ای خوش آن پرواز و این دیدار
 گرد بام دوست می گردند
 نرم نرمک اوج می گیرند ، افسونگر پریزادان
 وه ، که من هم دیگر اکنون لذتم ز آن مرد کمتر نیست
 چه طوافی و چه پروازی
 دور باد از حشمت معصومشان افسون
صیادان
 خستگی از بالهاشان دور
 وز دلکهاشان غمان تا جاودان مهجور
در طواف جاودییشان آن کبوترها
 چون شوند از دیدگاهم دور و پنهان ، تا که باز آیند
 من دلم پرپر زند ، چون نیم بسمل مرغ پرکنده
 ز انتظاری اضطراب آلود و طفلانه
 گردد آکنده
مرد را بینم
که پای پرپری در دست
 با صفیر آشنای سوت
سوی بام خویش خواند ، تا نشاندشان
بالهاشان نیز سرخ است
آه شاید اتفاق شومی افتاده ست ؟
پنجره باز است
 و آسمان پیدا
 فارغ از سوت و صفیر دوستدار خاکزاد خویش
 کفتران در اوج دوری ، مست پروازند
 بالهاشان سرخ
 زیرا بر چکاد دورتر کوهی که بتوان دید
 رسته لختی پیش
شعله ور خون بوته ی مرجانی خورشید
 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : طلوع( یک قطعه ), | بازديد : 522

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ناژو

 

دور از گزند و تیررس رعد و برق و باد
 وز معبر قوافل ایام رهگذر
 با میوه ی همیشگیش ،سبزی مدام
 ناژوی سالخورد فرو هشته بال و پر
 او در جوار خویش
 دیده ست بارها
بس مرغهای مختلف الوان نشسته اند
 بر بیدهای وحشی و اهلی چنارها
 پر جست و خیز و بیهوده گو طوطی بهار
 اندیشناک قمری تابستان
 اندوهگین قناری پاییز
 خاموش و خسته زاغ زمستان
 اما
 او
 با میوه ی
همیشگیش ، سبزی مدام
 عمری گرفته خو
 گفتمش برف ؟ گفت : بر این بام سبز فام
چون مرغ آرزوی تو لختی نشست و رفت
 گفتم تگرگ ؟ چتر به سردی تکاند و گفت
چندی چو اشک شوق تو ، امید بست و رفت
 

 

مهدی اخوان ثالث

 

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد دوم), | بازديد : 507

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ساعت بزرگ

 

 

 

یادمان نمانده کز چه روزگار
 از کدام روز هفته ، در کدام فصل
 ساعت بزرگ
 مانده بود یادگار
 لیک همچو داستان دوش و دی
مانده یادمان که ساعت بزرگ
در میان باغ شهر پر غرور
 بر سر ستونی آهنین نهاده بود
 در تمام روز و شب
 تیک و تاک او به گوش می رسید
 صفحه ی مسدسش
رو به چارسو گشاده بود
 با شکفته چهره ای
 زیر گونه گون نثار فصلها
 ایستاده بود
 گرچه
گاه گاه
چهرش اندکی مکدر از غبار بود
 لیکن از فرودتر مغاک شهر
 وز فرازتر فراز
 با همه کدورت غبار ، باز
از نگار و نقش روی او
 آنچه باید آشکار بود
 با تمام زودها و دیرها ملول و قهر بود
 ساعت بزرگ
ساعت یگانه ای که راستگوی دهر بود
 ساعتی که طرفه تیک و تاک او
 ضرب نبض شهر بود
 دنگ دنگ زنگ او بلند
 بازویش دراز
 همچو بازوان میترای دیرباز
دیرباز دور یاز
تا فرودتر فرود
 تا فراز تر فراز
 سالهای سال
 گرم کار خویش بود
 ما چه حرفها که می زدیم
 او چه قصه ها
که می سرود
 ساعت بزرگ شهر ما
 هان بگوی
 کاروان لحظه ها
 تا کجا رسیده است ؟
 رهنورد خسته گام
با دیار آِنا رسیده است ؟
 تیک و تاک - تیک و تاک
 هر کرانه جاودان دوان
 رهنورد چیره گام ما
 با سرود کاروان روان
 ساعت بزرگ شهر ما
 هان بگوی
 در کجاست آفتاب
 اینک ، این دم ، این زمان؟
 در کجا طلوع ؟
 در کجا غروب ؟
 در کجا سحرگهان
تاک و تیک - تیک و تاک
 او بر آن بلند جای
 ایستاده تابناک
 هر زمان بر این زمین گرد گرد
مشرقی دگر کند پدید آورد
فروغ و فر پرشکوه
 گسترد نوازش و نوید
 یادمان نمانده کز چه روزگار
 مانده بود یادگار
 مانده یادمان ولی که سالهاست
 در میان باغ پیر شهر روسپی
 ساعت بزرگ ما شکسته است
 زین مسافران گمشده
 در شبان قطبی مهیب
دیگر اینک ، این زمان
 کس نپرسد از کسی
 در کجا غروب
 در کجا سحرگهان
 
 

 

 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد دوم), | بازديد : 844

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

غزل 2 

 

 

 

تا کند سرشار شهدی خوش هزاران بیشه
ی کندوی یادش را
 می مکید از هر گلی نوشی
بی خیال از آشیان سبز ، یا گلخانه ی رنگین
 کان ره آورد بهاران است ،
وین پاییز را آیین
می پرید از باغ آغوشی به آغوشی
 آه ، بینم پر طلا زنبور مست کوچکم اینک
 پیش این گلبوته ی زیبای داوودی
 کندویش را در فراموشی تکانده ست ، آه می بینم
 یاد دیگر نیست با او ، شوق دیگر نیستش در دل
 پیش این گلبوته ی ساحل
 برگکی مغرور
و باد آورده را ماند
 مات مانده در درون بیشه ی انبوه
بیشه ی انبوه خاموشی
پرسد از خود کاین چه حیرت بارافسونی ست ؟
 و چه جادویی فراموشی ؟
 پرسد از خود آنکه هر جا می مکید از هر گلی نوشی
 
 

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها : ,

موضوع : آخر شاهنامه (جلد دوم), | بازديد : 697

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد